.........یادته وقتی یه روز تموم مست بودی اومدی بالا سرم و قلم رو به زور ازم گرفتی و گفتی میخوای بنویسی "زیبا" ! خندیدم و نگات کردم. بعد کلی فکر کردی و گفتی "زیبا" رو چطوری مینویسن؟ گفتم همونجور که خونده میشه. "زی ب ا"! گفتی نه زیبا رو باید همونجور که دیده میشه نوشت مثه چشمای تو. خندیدم و بوسیدمت و همه ی کاغذ رو نوشتی زیبا زیبا زیبا.... زیبا هایی که زشت بودن بعضی ناقص بعضی اغراق آمیز بعضی درهم... آخرش هم یه نگاهی به من و بعد به اون همه زیبا هایی که نوشتی انداختی و حالت بد شد و رو من و کاغذ هام بالا اوردی. من خندیدم و بردمت دست و صورتتو شستم . زیر لب لبخندی زدی و گفتی حالا که نگاه میکنم اونقدر ها هم چشمای زیبایی نداری! گقتم آره شاید هیچ وقت نتوسته بودی اینقدر خوب چشمای منو تا حالا بنویسی. دستات بهتر میتونن چشمای منو بفهن واسه همین هیچکدوم از "زیبا" هایی که نوشتی زیبا نبودن!
بغض کردی و گفتی نه... شاید بشه زیبا نوشت اما هیچ وقت نمیشه از زیبایی نوشت . شاید فقط باید نگاه کرد و بویید. سیگاری روشن کردی و ادامه دادی ; کاش هیچ وقت این هوس لعنتی به آدم دست نمیداد که بخواد از زیبایی بنویسه. چون یا زشت میشه یا ناقص یا اغراق آمیز! و تنها چیزی که میمونه حسرت نوشتن زیبایی توئه! کاش هیچ وقت نمی نوشتمت. بغلم کردی و گفتی بیا... بیا همه ی واژه ها ی تخمی رو بگاییم. واژه چشمای توئه! هجا، بوی تن توئه که فقط باید در سکوت بخش کرد. به محض اینکه تلاش کنی از زیبایی بگی یا بنویسی دیگه از زیبایی نمیگی از یه برداشت انسانی حرف میزنی که خدا میدونه آخرش چی میشه... نگاهت کردم و داشتم به این فکر میکردم که چقدر میتونم زیبایی پلک های سنگینتو درک کنم بدون اینکه بخوام از زیبایی اش حرفی بزنم. نگاهم میکردی و من میترسیدم از این همه بار پلک های سنگینت از اینکه به نا گاه از زیبایی چشمانت حرفی بزنم . و چه سخت بود و سخت...
ما نگاه میکردیم و واقعی ترین "زیبا" هارو مینوشتیم.... و ماند.
بعد این همه مدت که نیستی عزیزم... خوشحالم که اون نگاه های طولانی دلیل محکمی بهم داد تا بالاخره بتونم ابتذال این زیبا های جور واجور مکتوب رو حد اقل به خودم ثابت کنم.
نو نفس باشی
آی ای منتشران
جنین های عقیم لبخند!
من
سلام به شبِ بی ماه شُمام
ماهِ شُمام
مریمِ زیبا
و
عرف هرزگی تَجدّد شُمام.
که بی اعتنا به جلوه ی راز آمیز پشت پلکانم
در تهیگاه ارزانِ شما سودای آزادی ام را آهنگی میکنم و
خرامان با زانوان باز به استقبالتان می آیم
که رَستگار شد رفتار پرواز ،
بی پرنده ، در هیاءت بی شبان شما
وقتی که فهمِ خونِ پَر
از مرتفع شرم
گل گوشت خوار را بویید.
بلعید.
نور خاکستری . باران بی امان . چترها ی گره خورده گِرد گوری باز . از بالا دیده میشوند . گودال سیاه آن پایین . باران ـجوشان در گِلِ سیاه . گوشه ی راست صحنه رهگذری شاید دیوانه با اُتّلویی در دست فریاد میزند : ( "مگر در آسمان سنگ اندر نیست ، پس چیست که خدمت رعد میکند" آه اُتّلوی بیچاره تو مزحکه ای تکراری بیش نبودی . شخصیت پیر دستمالی شده ات بازی مضحکی بود که جای شرح تلخی و کثافتِ ماوقع را در قهقهای من خلاصه میکند . تو همان موقع در دستان شکسپیر مُردی . این همه سال بر روی صحنه فقط هرزه ای مفرح و مزحک بودی بعد از این هم همین خواهی بود فقط هرزه تر ! "مگر در آسمان سنگ اندر نیست…. )
دیوانه دور میشود . از پایین گور کمی به سمت چپ زن و " من"* تکیه زده بر کنده ی حجیم و پوسیده ای غرق در گِل سیاه نشسته اند !
زن با موهای خاکستری کدر و بلند ، چهره ای به غایت سپید و اندامی که در پیراهنی سیاه هوای گورستان را شیار میداد بر زانوان من آرمیده بود .
من: « با نگاه، دیوانه را تعقیب میکند» شادیِ لزجتِ یک فرو رفتگی در محال بودنِ رهاییدن از یک زجر و رنج و هوس نپرداختن به یک نظریه ی ادبی! هِه .. چون شاد شدن بر توهُّم بی پلک بودن می ماند!
زن : پلک؟
ـ عدم از دست دادن هیچ چیز در پلک زدن! وقتی چیزی برای دیدن و یا حتی ندیدن نیست پس چرا پلک؟ چرا چشم ها پلک میجویند در حالی که نمیترسی نبینی !
ـ بغض کردی دوباره !
ـ سردم است ! چون اسپرم در احتضاری می مانم بر ملحفه ی یک پسر بچه ی معصوم !
ـ از این بارش پرتابی شاد باش « به تمسخر»
ـ شاد شدن از این تلخی . تلخیِ این شادی ها . شادی از خود ـ عریانی . تلخی از این همه تسلسل غیر منطقی . تلخیِ تظاهر کردن . شادی از این همه تلخی . تلخی صدای چکه های سکوت از میان نشت سکوت . آگاهی به این همه تلخی شادی می آورد .صادقانه اعتراف میکنم گاهی به بارش عشق و منی از یک مجرا باید شک کرد .
«دیوانه باز هم نزدیک میشود»
زن : سرسام اُتّلو ! «رو به من میکند» خزعبلاتت بوی شعر میدهد!
من : زبان شاعرانه تنها راوی ممکن است که ارتباط عشق دوبوار و سارتر را با تَرَک های عمیق بین شان توجیه میکند .
سکوت طولانی . صدای دیوانه از دور شنیده میشود .
من : «زیر لب با خود حرف میزند» چه احساس میکنم! اصلا احساس میکنم؟ یاالله احساس کن! میگویند احساس میکنم! شاید احساس میکنم که هیچ احساس نمیکنم… نه یادم آمد آری خودش است «دست بر دهان و گوشهایش میکشد» دهانم را احساس میکنم!گوشم را هم میشنوم که رطوبت بد اقبالی کَرَش کرده!
زن : « کلافه است» این همه مقاومت در برابر جهان بیرون برای چیست؟
« من با صدای بلند فریاد میزند» :
افتضاح است صریحا انکار میکنم احساس هایم را ! شاعرانه ها را قی باید کرد شاید که فردا گودویی با ارابه ی زرّین شیهه کشان از راه برسد و تنها دغدغه اش چکاندن ماشه در سر من « صدای شلیک گلوله هم زمان با حرکت دست من که تفنگ را بر شقیقه اش گذاشته » و کوفتن معشوقه ی سنگی سیزیف« صدای ضربه ی تخته سنگ هم زمان با کوبیدن دست من بر کف صحنه » بر سرش و جوان مرگ کردنش باشد و دلالتش همه کلامی باشد که زاده ی مقاومت در برابر جهان بیرون…« گویی که انرژی اش تمام شده با درماندگی سکوت میکند»
زن :«با خونسردی» انقلابی های هنر جز انباشته ای بکر و بی معنا بر انباشته ای بکر و سرد پیشین ابژه ای نیستند !
من : «لبخند زنان در حالی که بالا را نگاه میکند» خیال سر خوشی خورشید از آخر بار تابیدن… آخ چه لذتی دارد این آخرین بار تابیدن… واپسین آفریدنِ روشن ! « لبخند از لبانش محو میشود» این آغاز یاس تاریکی است و روزمرگی ماه! این هم مصیبتی است که بی نهایت دارد!
ـ روزمرگی مصیبت ! توجیه میکنی…
ـ «با نگاهی سرد به زن آرام میگوید» شرم دارم که بگویم مصیبت فقط مصیبت است .همین! «قطره اشکش چهره زن را تَر میکند »
سکوت طولانی . از دیوانه خبری نیست . همچنان باران می بارد . بی امان . نور خاکستری لکنت کنان سوسو می زند .
من: «به جمعیت ساکنِ چتر به دست می نگرد » چون تلخیِ گزگزِ فلسفه ی مادر شدن است . چون باران خیانت وار عشق و منی از یک مجرا ! از یک جریان ! از یک دو جفت چشم هرزه ی بی پلک ! شاد شدن از این همه تلخی خجلت بار است . تلخی این شادی ها خودِ مصیبت است . مصیبت این تلخی ها تنها شادیِ عریان ... هست؟ «رو به زن میکند»
ـ «زن با چشمانی بسته» مرده شورت را ببرند!
«من با چشمانی خیره که جمعیت ساکنِ چتر به دست را نیز درنوردیده» : از این همه تناقض متعجبم . از این همه تعجب متنفرم .از این همه تنفر…«نفس عمیقی میکشد»کاش میتوانستم پلکی بسازم بر چشمانم که شاید هیجان ندیدنت را نثارت کنم . که نبینم این همه ندیدن را .
زن: " زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست .آیا چیزی هست که درباره اش گفته شود ببین این تازه است " این را کی گفته بود؟ «چشمانش را باز میکند و به من نگاه میکند منتظر جواب نیست »
من: کسی بهم گفته بود نمیدانم شاید جایی خواندم یا آن کسی که بهم گفته بود شاید جایی خوانده بود که امیدی که در آن تعویق باشد باعث بیماری دل است .«سکوت کوتاه» آری زیر آفتاب هیچ امیدی تازه نیست .
ـ این همه شادی مدرن بدجوری تلخ ناک است ! تلخی این همه شادی ، هم مزه ی پلک زدن بر یکنواختی ندیدن هاست .
«سکوت طولانی»
من با صدای آرام با خود حرف میزند طوری که شنیده نمیشود
زن : مرده شورت را ببرند !
پرده
...........................................................................................................
کارکترها عاری از هرگونه هویت تعریف شده ای هستند .به عبارتی این مونولوگ است که وجود خارجی دارد . "من" موکد بر این مقصود است
تقریبا یکساعت قبل از اینکه متولد شوم و از آن دالان تنگ به بیرون دنیا بسُرم ، خواب دیدم در فضایی نمور و هوسناک که بوی تند ادرار میداد آرام و عریان مقابل همسرم بر سر میز شام نشسته ام . نمیدام او زنده بود یا نه ، فقط خاطرم است مرا سرد و خیره نگاه میکرد و با تحکمی باور نکردنی تصویرش را در چشمانم که در دیسی مقابلم قرار داشت حک کرده بود و مرا وادار به بلعیدن آنها میکرد این در حالی بود که چنگال بدست مذبوحانه سعی در فرار از دو دو خوردن چشمانم داشتم ولی آنها در فروخوردن در چنگال رقابت سخیفی آغاز کرده بودند و در این اوضاع تند اثیری میتوانستم سرمای هولناک اتاق که از حفره های تاریک و خالی چشمانم به درون مغزم رسوخ میکرد را کاملا حس کنم و به طرز عجیبی داشتم به شکستن رگهای یخ زده مغزم عادت میکردم .
اتفاقات پیرامونم با سرعت زیادی در حال وقوع بود و من تاب درکشان را نداشتم . قبل از جویدن آخرین چشمانم به همسرم نگاهی انداختم و با تمام قدرتم سعی کردم با لبخندی دوستش بدارم . اما دریافتم لبهایم را به آلتش دوخته و سعی در ارضا شدنش دارد .سراسر تنم خیس عرق شد و پوست تنم بر هوای پیرامون ساییده میشد و درد و خون از گوشت تنم بر زمین می ریخت . باردیگر نیم نگاهی به او کردم تمامی اندام سردش اینک لبهایم بود و با تمام وجودش با من نجوا میکرد . ترسیده بودم .به سرعت گوشهایم را با چاقویی در دستم بریدم . اما او دیگر به گروه بیشماری از لبهایم تبدیل شده بود و سمفونی غم انگیزی را آغاز کرده بود . ناگهان لبهایم در خلسه مرگ آوری بسویم پرتاب شد . آنها نجواکنان از حفره های تاریک چشمانم در مغز یخ زده ام به آرامی رسوب کردند و چون گلوله های آتش رگهای یخ زده ام را جانی دوباره بخشیدند و من تنها ناچار به درک گرمی جنون آمیزشان بودم اما به محض زنده شدن رگها ، شروع به بلعیدنشان می کردند . من از درون جویده میشدم .
بسیار دلهره داشتم تمام تنم را اضطراب فراگرفته بود . ناخودآگاه تصمیم به خوردن چشمان درون دیس کردم . تا شاید از آن صداهای لعنتی که تمام مغزم را فراگرفته بود رهایی یابم . چنگال در دستم را با تمام توان در چشمانم فرو کردم و به طرف دهانم بردم و درست در لحظه ای که چشمانم مقابل صورتم بود همسرم را در آنها دیدم که آرام آرام در خونابه ی درون آنها پیچ و تاب میخورد . و با آخرین نفسهایش سعی داشت به من بگوید دوستم دارد .
من تصویرش را در چشمانم کشتم .
لبهایم ویران شد
و من با دَرد
از آن دالان تنگ
با دو حفره سَرد و تاریک در چهره ی پیرم ، متولد شدم ....
بنگر
انزال انقلابی همراهانِ سست را در پسِ جماع خشکه مقدس , کوچه های بن بست
و ناخن از چشمانت برگیر
به سطح آی و پر کن هوا را از زانوان اطاعت
داست را به موعود بسپار و گندم هایت را سینه ریز سایه اش
حالا که در چاک خون آلود هوای حرا جز ناله های زنا چیزی نیست
بنگر و مدار ذبح انسانیت شو
آن سان که حواریون با ساق های موازی زیر نور ماه
با خدا
با هوای خدا
در فضای پر زنای حرا
سکس ارتفاع کردند ...
دلکم...
نفس بکش دُ گم ناگهان های مرا
تا ته خفقان ، هبوط مناره های پاییزی خدایگان
تا محنت این هوای نم
تا تسلای این صدای بم
تا وسعت خم دو راهی های فردا
تا هارمونی ترین شک معصومانه ی "می" به "فا"
نفس بکش
جان تازه گیر و ببوسان هُرم حیای چشمان صبورت را بر آتش بارد ذوقم
که کاریزمای دِبش چشم خنده هایت هضم ماری جوانا می کند
.........................................................................................................
اصلا این جمله نصفه نیمه چیزی نیست که بشود روز را با نشئه گی اش به پایان رساند . چرا که جنس درد ریشه در فریاد دارد . خاصه اینکه انگیزه تبیین مفهوم گستره ی درد- فریاد به جرات منشا ایسم های ساختارگرا و ساختارشکن و البته متضاد و متناقض به ذات بوده است . اما قدر مشترک همه آنها در حوزه روانشناختی و حتی اسطوره بیانگر نفیری است از بن جان . تا چیزی به نام «تسکین» معنا پیدا کند . این «تسکین» دقیق و موکد است بر جنس همان تسکین بند اول . چرا که باید مانند کاغذ سوزان دور توتون جیغ کشید . باید روبروی گداختی خورشید «منشا درد و حرمان» ایستاد و با تمام توان فریاد زد . نعره برآورد و از حال رفت . باید چون ریزش خاکستر سیگار در نِهِلی جام مُرد و کرکس ها و کفتار ها را بر سر گوشت آلت به ضیافت دعوت کرد...تا تسکین یابی . این سَکَن فضایی مستنبط و متولد عالَمی خواب گرفته و عالِمی خفته « از جنس پوسیدگی نیچه» است و چون حرصی باد کرده سرانجامش افیون زدگی است به نام مرگ . به عبارتی تسکینِ نوعاً چون حرام زاده ی مادر – درد است که به مجرد تولد ، هم مادر را می میراند ، هم خود از بی پستانی می خشکد و سنگواره ی درد می شود .
نمیدانم در شیفتگی مرتفع کوه قاف بود یا طور
که گفتم دوستت می دارم
که در لرزش گوشت آلود لبهایمان
حجم ریشه ی ماورا به سپیدی گناه پیوند خورد و ما در بی کران هم غلتیدیم
و این تنها زمانی بود که خدا در هلهله ی شیطان نقش مطرب را داشت
و اخترکان در ابدیت هندسه ی موکب ما
قائم به نیاز نور شدند
آه.....
لیک ، اینک به کدامین الوهیت ، ره عشوه ناک دامنت را بپویم...
برای سیامند (فرزاد کمانگر)

آن هنگام که حوزه و حجره هرز می ریسید
تو درد هجی میکردی و ندای قلمت
بابا را نان داد و آن مرد اسب سوار را داس !
.........................
می بینم دارهای بی سه پایه امروز را
چشمان پر سرخ ستاره را نیز هم
و یقین دارم این کلیشه سواران سربی که شمیم گُه تعبیر میکنند ، بی توبه
روزی در سوز زوزه ی گرگهای جنگل های سوخته مان دریده خواهند شد
آن سان که دارهای ملکوتی شان را فتح بوسه کنند .
و آنچه می ماند فروغ مرتفع کمانگر ها است بر آسمان غم زده ی شهرمان .
و ای کج خنده های امروز و دیروز
ای شکل های تکراریِ شعور های وارفته
ای میانه رو
ای مرده شور
ای قاضی بی کلاه
من اعتراف میکنم که چشمان سرخمان خیلی وقت است بوی باروت میدهد....

COLD WATER
آب سرد
(BASED ON TRUE STORY)
Directed by
WOODY ALLEN
From the Short Story by
MILAD KHAGHANI
Music by
Craig Armstrong & Nnouar Brahem
ACTORS
SEAN PENN…….ALI
LEILA HATAMI……..SEPIDEH
MORTEZA……RUSSELL CROWE
OST_COLD WATER
(موسیقی متن)
......................................................................
نسخه سناریوریزه شده کار پس از تامین بوجه 100 میلیون دلاری ارائه خواهد شد. !coming soon